تبليغاتX
هوس های دخترانه


هوس های دخترانه

دست روی شانه هام گذاشتی

تا برف تنهاییم را بتکانی

به چی دل خوش کردی

تکاندن برف از روی شانه هایه آدم برفی

.

پ.ن:متن کپی شده از:باورهای خیس یک مرده

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:20 توسط shabgard| |

ماه من!

            غصه چرا؟؟؟

 

           تو مرا داری و من هر شب و روز

 

                                       آرزویم همه خوشبختی توست!!!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:24 توسط maryam| |

 

ما به این بغض سمج

گفته بودیم ابر بهاری...

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:24 توسط HellishAngel|

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم ها آه

چه کوتاهند...

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:53 توسط HellishAngel|

 

کاش چتری به بزرگی آسمان داشتم تا باران خاطرات آخرین روز بارانیمان را نشوید.

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:19 توسط maryam| |

 

یادت می آید

رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری...

 

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:22 توسط HellishAngel|

 من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.

    من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،

      در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد .

       اي بهانه ي زنده بودنم؛

        من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو،

         باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.

           همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...

               تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛

                ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟

                  آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟

                                 نه... هرگز...هرگز

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 17:51 توسط maryam| |

 

دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم . . .

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:17 توسط shabgard|

راز عشق ورزیدن به هر چیزی درک این جمله است:

                                      شاید روزی دیگر نباشد . . .

بیاید به اینجا عشق بورزیم

دلم می خواد نوشته هامون دوباره رنگ و بوی قدیمارو بگیره

مریم من باهاتم...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:14 توسط shabgard| |

 

همیشه به یاد داشته باش:

 

رودخانه های پر عمق، آرام و زیبا

                                         ولی خطر ناکند

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:12 توسط maryam| |

 

خدایا

      خداوندا

          چقدر روند این دنیا

                                   در نظرم

                   کهنه و فرسوده و بی روح و بی مصرف

                                جلوه می کند!

                                                           (شکسپیر)

          

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:36 توسط maryam| |

نمیدونم چرا وقتی هوس های دخترانه رو پلمپ میکنم

همه جنجال میکنن که چرا بستیش؟

اما وقتی پلمپشو باز میکنم کسی نیست تو نوشتن کمکم کنه!!!

پس کجان دخترای اینجا؟!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:8 توسط maryam| |

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.

یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!


یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!


یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم
می خواهم ... بدوزمش به سق
… اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشـوی مغزی
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت
می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !


صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند !


تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !


و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....

و رویش با حروف درشت بنویسم:


من یـک انسانم

من هنوز یک انسـانم

من هر روز یک انسانم

....

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:8 توسط maryam| |

من ...

در حـال و هـوای دیوانگــــــــی !!....

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 20:15 توسط vahshi|

   

     باران باش

            و ببار

             مپرس که

               پیاله های خالی

                     از آن کیست...

ناراحتی قلبی جوجه کوچولووو!

پ.ن:سلام اومدم بگم واسه قلب جوجه کوچولوی گوربان دعا کنید.

+از خدا واسه گوربان صبر و امید بیشتری میخوام...

+شبهای قدر رو فراموش نکنید.

+ دعا میکنیم جوجه سالم و شاد بمونه با اون لبخند معصومش....

www.goorban.blogfa.com 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:59 توسط maryam| |

من دلم تنگ کسی است ...

                که به دلتنگی من می خندد...

                         باور عشق برایش سخت است...

        ای خدا می شود آیا باز ...

                     به یاری نسیم سحری...

                          دل به دل نازک من بربندد؟!...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 10:20 توسط جمجمه| |

نقش بسته بر تن لب هايم...

تصوير يك سوال...

سوالي كه همه از جواب دادن به آن عاجز و ناتوانند...

حتي آن خدايي كه آن بالا...

به راحتي روي تخت پادشاهيش لم داده ...

و سيب هاي به رنگ خون عمارتش را گاز مي زند...!!

+سلام خوب هستین بچه ها...

واقعا شرمنده که این قدر دیر اومد..

مریم جونم ببخش..

درگیر درسا و کلاسا بودم..

امسالم دانشگاه کشاورزی قبول شدم

اما حالا هستم..

بمون تا بمونم!!

فداتون...

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:30 توسط varparide123| |

واژه ساسي مانکنيسم زماني پا به عرصه وجود گذاشت که خلاء موجود در مجالس رقص و شادي در زير زمين يکي از خانه هاي اعيان نشين تهران، در تابستان چند سال پيش، پر شد. "واي واي واي پارميداي من کوش ... واي واي واي ميرم از هوش".
خستگي و دلزدگي مردمانِ خوشحال، از ريتم هاي 6 و 8 قديمي، نياز به سبکی نو را در اعماق درونشان به وجود آورده بود. جامعه با آغوش باز پذيراي سبکي نو بود. سبکي که متکي به کمر باشد. سبکي که بلرزاند. سبکي نو در ترانه نويسي و آهنگ سازي. جامعه از واژه هايي که صدها سال در اشعار تکرار شده بود دلزده بود. ديگر کسي خريدار عشق و لب يار و زلف کج و گيسوي کمند نبود. دیگر شاهنامه کسی را به وجد نمی آورد و کسی برای مجنون نمی گریست. خلاء بزرگ در جامعه احساس ميشد. نياز به شعري نو، شعري متناسب با جامعه. شعري که بتوان با آن ارتباط برقرار کرد. ديگر ياري نبود که با کوزه سفالين آب از لب چشمه بياورد و معشوق از دور نظاره گرش باشد. فهم اين مفاهيم از مد افتاده براي جامعه مشکل بود. اين مفاهيم در جامعه مصداق نداشت. این تعاریف برای جامعه به مانند افسانه بود و جامعه نميخواست در خيال زندگي کند. جامعه پذيراي واقعيت بود. حافظ فالگیر شده بود و دیگر کسی فردوسی نمی خواند. فهم شاملو مشکل بود و پناهی را دیوانه می پنداشتند. ديگر کسي نواي تار و تنبور را نمي پسنديد. سطح توقعات بالا رفته بود. ریتم های 6 و 8 قدیمی دیگر نمی توانست جوابگوی نیاز های کمر باشد. پتانسیل کمر ها بالا رفته بود. فرهاد متعلق به آدم بزرگ ها بود و داریوش مختص معتادین. شجریان و بنان را فقط در اتاق پیرمرد ها می شد شنید. حتی ديگر کسی با ليلا فروهر نمي رقصيد و شهرام شب پره خز شده بود. جامعه آبستن بود. آبستن سبکی نو. سبکي نو در ترانه نويسي و آهنگ سازي. هر از چند گاهي فردي يا گروهي با انتشارات زيرزميني، موزيکي را پخش مي کرد که يا به دليل مستهجن بودن ترانه همگاني نميشد يا پس از مدت کوتاهي قديمي مي شد. جامعه در حال پیشرفت بود و به جهانی شدن می اندیشید. جامعه سبک دلخواهش را یافت بود، رپ ! افراد بسیاری در این زمینه تلاش کردند که کم و بیش مورد پسند قرار گرفتند یا نگرفتند. ترانه هایی نو آفریده شد که مورد پسند جامعه بود. یار و دلبر جای خود را به درو داف داده بود. اشعار سخت فهم قدیمی جای خود را به تکست های راحت الهضم جدید داده بود. اشعاری که در عین سادگی عاشقانه بود "خودتو نکن لوس .. بیا لپمو بکن بوس". اشعاری پر مغز که در آنها موسیقی جریان داشت "بیا بر بیا بیا برگرد جون من انقده اطواری نشو به جز مانکن با کسی نرو و تو هم بازی نشو نشو نشو (صدای اکو)". تکست هایی که جوابگوی پتانسیل بالای کمرها بود. بله جامعه به هدف خود رسید. هدف جامعه ارضای امیال کمر بود و سبکی نو زائیده شد که تماما مختص کمر بود.
و این بود جامعه ای که در آن همه چیز با مقیاس کمر متر میشود.

 

       (برگرفته از وبلاگ مردی که قبلا می خندید.)

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 18:40 توسط maryam| |

 

هر گز عشق را گدائی نکن!

                         چون هیچ گاه چیز با ارزشی به گدا داده نمی شود

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:9 توسط | |

چشماش اومد جلوم ...پلک زد و رفت

خیلی تلخ

خیلی تلخ

دیروز
لب هاش تلخ شده بود
شونه هاش سنگین
اشک هایم شونه ی چپش را غسل داد

 و با بوسه ای تمام شد

و من صدای شکستن قلبهایمان را شنیدم


از تقدیر نمی شه فرار کرد
ما مال هم نبودیم

عشق شیرین شروع می شه
سریع تر از اونچه فکرشو کنی می سوزوندت
و تلخ تموم می شه

و کاش می شد خاطرات رو به راحتی یک استفراغ بیرون ریخت

+ببخشید تک روی می کنم.اینجا باید نویسنده ای به غیر از من هم وجود داشته باشه نه؟

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 16:14 توسط shabgard| |


Design By : Night Skin